کاش عاشقت نمیشدم!

دوستاي عزيزم بابت اين غيبت طولاني كه اين چند وقته داشتم از همتون عذرخواهي ميكنم
واقعا دلم واسه تك تكتون يه ذره شده بود 
از دوست جونايي كه تو اين چند وقت كلبه تنهايي منو تنها نذاشتن و با ورودشون كلبه منو منورو نوراني كردن خيلي خيلي تشكر ميكنم 
و حالا يه داستان زيبا و جالب گذاشتم تا بتونم كمي از زحماتشونو جبران كرده باشم
قول میدم از این به بد هرهفته یه داستان داشته باشم.
داستان این هفتم درباره پسر دانشجویی که عاشق همکلاسیش شده
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
من خودم هستم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد
من نه عاشق هستم نه دلداده به گیسوی بلند ونه آلوده به افکار پلید
م به دنبال نگاهی هستم که مرا از پس دیوانگییم میفهمد
« شبهای امتحان »
بی همگان بسر شود ، بی تو بسر نمیشود
این شب امتحان من چرا سحر نمیشود ؟!
مولوی او که سر زده ، دوش به خوابم آمده
گفت که با یکی دو شب ، درس به سر نمیشود !
خر به افراط زدم * ، گیج شدم قاط زدم
قلدر الوات زدم ، باز سحر نمیشود !
استرس است و امتحان ، پیر شده ست این جوان
دوره آخر الزمان ، درس ثمر نمیشود !
مثل زمان مدرسه ، وضعیت افتضاح و سه
به زور جبر و هندسه ، گاو بشر نمیشود !
مهلت ترمیم گذشت ، کشتی ما به گل نشست
خواستمش حذف کنم ، وای دگر نمیشود !
هر چه بگی برای او ، خشم و غصب سزای او
چونکه به محضر پدر ، عذر پسر نمیشود
رفته ز بنده آبرو ، لیک ندانم از چه رو
این شب امتحان من ،دست بسر نمیشود
توپ شدم شوت شدم ، شاعر مشروط شدم
خنده کنی یا نکنی ، باز سحر نمیشود !!!
" مشروط الشعرا "

پسرک ماندولی روی لبش زمزمه ی بود:مطمعنا که پشیمان شده وبرمیگردد
عشق قربانی غروراست هنوز...

گفتم : آسمون مال من . ابراش مال تو
دریا مال من . موجاش مال تو
ماه مال من . خورشید مال تو
خدا خنده ای کرد و گفت :
تو بندگی کن همش مال تو.....حتی من


امشب از تو می نویسم ،از تو و نگاه نازت
می نویسم از طلسم چشمای ترانه سازت
امشب از تو می نویسم ،ای تو همسایه ی بارون
بی تو عادت چشامه ،خوندن آیه ی بارون
تو یه عادت قشنگی که شبا میای سراغم
با چشات خورشید داغ و می رسونی به اتاقم
سایه سار مهربونی واژه ی قشنگ بودن
بگو با کدوم ترانه میرسی به دستای من
واسه داشتنت حریصم ،از هجوم گریه خیسم
ای غزلترین ترانه ،امشب از تو مینویسم
امشب از تو مینویسم ،تو که ماه آسمونی
تو که از زمین جدایی ،ولی مثل من میمونی
امشب از تو مینویسم ،که من و به من رسوندی
من و از قعر سیاهی ،تا به روشنی کشوندی
میخوام این نوشته ها رو که د لم دفترشونه
خط به خطشو نگاهت مثه آتیش بسوزونه
که د لم جلوی چشمات ،ذره ذره شعله ورشه
تا بفهمی که نمیشه ،یه شبم بی تو به سر شه
واسه داشتنت حریصم ،از هجوم گریه خیسم
نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام به همه لبخند می زدم آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن اصلا برام مهم نبود من همتونو دوست دارم همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بوددسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن


امروز یه کمی با خودم فکر کردم درباره اینکه چی کار کنم که دوتا وبام نسبت به هم کلیشه ای نشن
یهو یه فکری زد به سرم که شعبه ۲ دلم گرفته با مطالب شما دوستای عزیزم آپ بشه و هرچیزی که دوست دارین از:
شعر-داستان-جمله زیبا-جک-sms-دل نوشته های خودتون و....
در قسمت نظرات برام بنویسید تا من با اسم خودتون توش قرار بدم
اسم وبمم میذارم هرچه دل تنگت خواهد بگو
آدرسشم اینه: http://asal125.mihanblog.com/
چطوره؟

قطره دلش دریا می خواست،خیلی وقت بود به خدا گفته بود اما هر بار خدا میگفت:
از قطره تا دریا راهی است طولانی.
راهی از رنج،فشق و صبوری،هر قطره را لیاقت دریا نیست قطره عبور کرد و
رفت،قطره همه را پشت سر گذاشت،قطره ایستاد و منجمد شد،قطره روان شد
و راه افتاد،قطره از دست داد و به آسمان رفت و هر بار
چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت.
تا روزی که خدا گفت:
امروز روز توست، روز دریا شدن،خدا قطره
را به دریا رساند،قطره طعم دریا را چشید،طعم دریا شدن را اما...

روزی قطره به خدا گفت: از دریا بزرگتر هم آیا هست؟؟...
خدا گفت:آری هست
قطره گفت پس من آنرا میخواهم،بزرگترین را بینهایت را.
خدا قطره را در قلب آدم گذاشت و گفت اینجا بینهایت است.
آدم عاشق بود دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را توی آن بریزد اما
هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت.
آدم همه ی عشق را در قطره ریخت،قطره از قلب عاشق عبور کرد و
وقتی از چشم عاشق چکید خدا گفت:
حالا تو بینهایتی چون که عکس من در اشک عاشق است.
*که وقتی غذا سر سفره کم بیاد اولین کسی که از اون غذا دوس نداره مادره...
*ميگن واسه كسی بمير كه برات تب كنه اما مادر من از بچگی تا الان صد بار تب كرد با اينكه من يبارم براش نمردم هزار بار برام مرد.
*سلامتی همه ی اونايی كه واسه مادرشون مردند.
*به سلامتی کسی که وقتی بردم گفت :
اون رفیــــــــــــــــــــــــق منه .......
وقتی باختم گفت : من رفیـــــــــــــــــــــــــــقتم ......
*به سلامتی اونایی که به پدر و مادرشون احترام میذارن و میدونن تو خونه ای که
بزرگترها کوچک شوند؛ کوچکترها هرگز بزرگ نمیشوند
*به سلامتی کسی که دید تو تاکسی بغلیش پول نداره به راننده گفت :
پول خورد ندارم واسه همه رو حساب کن....!
*به سلامتی بیل! که كمرشو راست كرد تا خميدگی كمر بابام مشخص نباشه.
* به سلامتی كاغذ كه با اون همه خط و اون همه زخمی كه قلم رو دلش ميذاره ،
درد منو تو خودش ميريزه.
*به سلامتی اونی که بی کسه ولی ناکس نیست.
*به سلامتی اون پسری که وقتی تو خیابون نگاهش به یه دختر ناز و خوشگل میفته بازم سرشو میندازه پایین و زیر لب میگه: اگه آخرشم باشی... انگشت کوچیکه ی عشقمم نیستی.
*به سلامتی اونایی که چه عشقشون پیششون باشه چه نباشه چشمشون مثل
فانوس دریایی نمی چرخه...
*به سلامتی اونایی که تو اوج سختی ها و مشکلات به جای اینکه ترکمون کنن درکمون میکنن...
*به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست ولی هنوزم شکستن بلد نیست...
*مرد و زغال مثل همند . مرد يه دستيش مثل سياهی زغال . خشمش مثل قرمزی زغال. سكوتش هم مثل خاكستر زغال. سلامتي مرداي زغالی.
*سلامتی اون قوی كه زمين خورد تا اون ضعيف زمين نيفته.
*به سلامتی آسمون که با اون همه ستاره اش یه ذره ادعا نداره
*من و شب و ستاره سه تا باهم رفيق شديم اما هر شب كه نگاه ميكنم يا ستاره نيست يا من.
*سلامتی شب كه حتی اگه ما نباشيم شبشو با ما صبح ميكنه.
یه روزی آقـــای کـــلاغ،
یا به قول بعضیا جناب زاغ
رو دوچرخه پا میزد،
رد شدش از دم باغ
پای یک درخت رسید،
صدای خوبی شنید
نگاهی کرد به بالا،
صاحب صدا رو دید
یه قناری بود قشنگ،
بال و پر، پر آب و رنگ
وقتی جیک جیکو میکرد،
آب میکردش دل سنگ
چون در هر بهار برایت گل می فرستد و هر روز صبح آفتاب را به تو هدیه می کند
به یاد داشته باش که پروردگار عالم با این که می توانددر هر جایی از دنیا باشد ،قلب تو را انتخاب کرده و تنها اوست که هر وقت بخواهی چیزی بگویی گوش می کند

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .بدون انتها , وسيع و آروم
تا اینکه يه لحظه چشاشو باز کرد...

باز باران٬ با ترانه
میخورد بر بام خانه
خانه ام کو؟ خانه ات کو ؟
آن دل دیوانه ات کو ؟
روزهای کودکی کو ؟
فصل خوب سادگی کو ؟
* * *
یادت آید روز باران
گردش یک روز دیرین ؟
پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟
خاطرات خوب و رنگین
در پس آن کوی بن بست
در دل تو٬ آرزو هست؟
* * *
کودک خوشحال دیروز
غرق در غمهای امروز
یاد باران رفته از یاد
آرزوها رفته بر باد
* * *
باز باران٬ باز باران
میخورد بر بام خانه
بی ترانه٬ بی بهانه
شایدم گم کرده خانه...!


کسی را که دوست داری دوستت ندارد ![]()
کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نداری ![]()
اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد ![]()
به رسم و آیین زندگی به هم نمی رسند ![]()
(دکتر شریعتی)
يكی را دوست دارم
ولی افسوس او هرگز نميداند
نگاهش ميكنم شايد
بخواند از نگاه من
كه او را دوست مي دارم
ولی افسوس او هرگز نميداند
به برگ گل نوشتم من
تو را دوست می دارم
ولی افسوس او گل را
به زلف كودكی آويخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم ای مهتاب
سر راهت به كوی او
سلام من رسان و گو
تو را من دوست می دارم
ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزيد
يكی ابر سيه آمد كه روی ماه تابان را بپوشانيد
صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست مي دارم
ولی افسوس و صد افسوس
ز ابر تيره برقی جست
كه قاصد را ميان ره بسوزانيد
كنون وامانده از هر جا
دگر با خود كنم نجوا
يكی را دوست مي دارم
ولی افسوس او هرگز نميداند

درباره دختر پسریه که از بچگی باهم همسایه بودن و به هم
علاقه داشتند ولی گذر زمان یک روز آنها را از هم جدا کرد تا
اینکه.....

واسه اونی که میخوام باشه ونیست،
واسه اونی که وقت تنهاییام یاد اونه که از مرگ نجاتم میده،
واسه اونی که اگه یروز بره مرگ لحظه هامه،
واسه اونی که لحظه لحظه داره فراموشم میکنه،
زمان میگذره واون بیشتر منو از یاد میبره،
میترسم از اون روزی که بگه دیگه تورو نمیخوام،بره وتنهام بذاره،
واسه اونی که یک لحظه نبودنش برام مرگه،
کاش بدونه؛
کاش بدونه که بدون اون هرگزنمیتونم حتی یه لحظه زنده بمونم،
دارم از درد دوریش میمیرم...
خسته ام از این همه تکرار، از این چرخش روز و شب... از این خورشید و مهتاب...
خسته ام از این لبخندهای بی رنگ
از این سلام های به اجبار...
خسته ام از این باران های دروغ... از اشکهای ریا... از امروز و فرداهای انتظار
از احساس دلتنگی که پاسخی ندارد
خسته ام از شایدها، خسته ام از این همه نگاه پر معنی و بی مفهوم
خسته ام از آدمهای یه رنگ بی وفایی،
خسته ام از سرمای وجودم در عطش دلدادگی
خسته ام از این صدا... از ضرب آهنگهای غرش آسا
خسته ام از نسیم و قاصدک ها... از بیهوده زیستن و بیهوده نفس کشیدن.
همه تکرارند، کلمه های تکراری، دوست داشتن های تکراری،
غم و شادی های تکراری، حتی نفس های تکراری...
ای قلبم! از این همه تپش خسته نیستی؟
لحظه ای آرام بگیر بگذار نفس آهسته شود...
لحظه ای بایست، می خواهم تمام شود.

و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.![]()
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست ![]()
اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد![]()
برگرد![]()
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را![]()
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا![]()
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.![]()
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم![]()
بدان که قلب من هم شکسته ![]()
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.![]()
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.![]()
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام![]()
نظر شما راجع به عشق چیه؟
به خدا دست خودم نيست اگر دلتنگم ![]()
يااگر شادی زيبای تورا
به غم غربت چشمان خودم می بندم. ![]()
من صبورم اما..
چقدربا همه ی عاشقي ام محزونم!! ![]()
و به يادهمه ی خاطره های گل سرخ
مثل يک شبنم افتاده زغم مغمومم..
من صبورم اما..
بی دليل ازقفس کهنه ی شب می ترسم ![]()
بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب
و چراغی که تو رااز شب متروک دلم دور کند
می ترسم..
من صبورم اما..
آه ..اين بغض گران ..این دل تنگ ![]()
صبر نمی داند چيست !!

دوباره آسمان این دل ابری شده .
دوباره این چشمهای خسته بارانی شده .
دوباره دلم گرفته است و شعر دلتنگی را برای این دل میخوانم.
میخوانم و اشک میریزم ، آنقدر اشک میریزم تا این اشکها تبدیل به گریه شوند.
در گوشه ای ، تنهای تنها و خسته از این دنیا .
دوباره این دل بهانه میگیرد و درد دلتنگی را در دلم بیشتر میکند.
خیلی دلم گرفته است ، مثل همان لحظه ای که آسمان ابری می شود.
خیلی دلم گرفته است ، مثل همان لحظه ای که پرنده در قفس اسیر است و با نگاه معصومانه خود به پرنده هایی که در آسمان آزادانه پرواز میکنند چشم دوخته است.
دلم گرفته است مثل لحظه تلخ غروب ، مثل لحظه سوختن پروانه ،
مثل لحظه شکستن یک قلب تنها .
دوباره خورشید می رود و یک آسمان بی ستاره می آید و دوباره این دل بهانه میگیرد.
به کنار پنجره میروم ، نگاه به آسمان بی ستاره .
آسمانی دلگیرتر از این دل خسته .
یک شب سرد و بی روح ، سردتر از این وجود یخ زده.
خیلی دلم گرفته است ، احساس تنهایی در وجودم بیشتر از همیشه است.
تنهایی مرا می سوزاند ، دلم هوای تو را کرده است.
دوباره این دل مثل چشمانم در حسرت طلوعی دیگر است.
آسمان چشمانم پر از ابرهای سیاه سرگردان است ، قناری پر بسته در گوشه ای از قفس این دل نشسته و بی آواز است.
هوا ، هوای ابریست ، هوای دلگیریست.
میخواهم گریه کنم ، میخواهم ببارم .
دلم میخواهد از این غم تلخ و نفسگیر رها شوم .
اما نمی توانم…
دوباره دلم گرفته است ، خیلی دلم گرفته است،
اما کسی نیست تا با من درد دل کند ، کسی نیست سرم را بر روی شانه هایش بگذارم
و آرام شوم… هیچکس نیست!