X
تبلیغات
دلم گرفته

دلم گرفته

کاش عاشقت نمیشدم!

سلام

  

 آن سلامی که ز دل می آید 

  آن سلامی که زاعماق وجودم ،سوی دل های شما می آيد

  آن سلامی که به سين نقش سلامت دارد

 لام آن لطف و لطافت دارد

 الف آن الفت بی پايان است

 ميم آن عطر محبت دارد

 به تو ا ی د وست 

[ پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390 ] [ 13:15 ] [ تنها ] [ ]

گفتگو با خدا

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم
خدا گفت پس میخواهی با من گفتگو کنی؟

گفتم بلی: اگر وقت داشته باشید
خدا لبخند زد
فرمود وقت من ابدی است
چه سوالی در ذهن داری که میخواهی بپرسی

گفتم: اینکه چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟
خدا پاسخ داد
اینکه آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند. عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را میخورند
اینکه سلامتیشان را صرف بدست اوردن پول میکنند
 و بعد
پولشان را خرج حفظ سلامتیشان!
اینکه با نگرانی نسبت به اینده، زمان حال فراموششان می شود.
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال!
اینکه آنچنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد!
و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند!
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم.

                    بعد پرسیدم.......
به عنوان خالق انسانها می خواهید آنها چه درس های از زندگی بیاموزند؟
خدا با لبخند پاسخ داد
اینکه یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد
اما می توان محبوب دیگران شد
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارای بیشتری دارد
بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم
اما سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد
با بخشیدن
بخشش بیاموزند
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقاَ دوست دارند
اما بلد نیستند احساسشان را نشان دهند
یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آنرا متفاوت ببینند
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند

ویاد بگیرند من اینجا هستم
همیشه
همه جا

[ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 ] [ 17:39 ] [ تنها ] [ ]

يادش بخير

امروز روز جشن شكوفه هاي 91 بود
دلم بد جوري گرفت ياد جشن شكوفه هاي خودم افتادم
يادش بخير سال 78 بود
من خيلي از مدرسه رفتن ميترسيدم به بدبختي مامانم منو با گريه برد مدرسه
رفتيم سر كلاس مامانمم همرام اومد من ساكت بودم[تصویر: 164.gif]
ولي چشمتون روز بد نبينه تا وقتي كه معلممون (خانوم همايونفر) اومد و گفت:
مادرا بيرون من دوباره روز از نو روزي از نو زدم زير گريه
معلمم اومد پيشم اشكامو پاك كرد و گفت:عزيزم چرا گريه ميكني؟
گفتم:آخه از مدرسه ميترسم درس خوندنو دوس ندارم
گفت:مدرسه كه خوبه فقط درس نيس يه عالمه دوست پيدا ميكني تازه جشنم داره
منم با پر رويي تمام گفتم:باشه پس من جشناشو ميام شما درساشو بخونين
بد معلمم بلند زد زير خنده
من از همون اولم از درس بدم ميومد
روز جشن شكوفه هاي شماها جه جور بود؟؟؟؟؟
راستي توي ادامه مطلب يه سورپرايز براتون دارم كه مطمئنم خيلي خوشحالتون ميكنه

ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391 ] [ 14:17 ] [ تنها ] [ ]

يه جبران كوچولو

دوستاي عزيزم بابت اين غيبت طولاني كه اين چند وقته داشتم از همتون عذرخواهي ميكنم

واقعا دلم واسه تك تكتون يه ذره شده بود

از دوست جونايي كه تو اين چند وقت كلبه تنهايي منو تنها نذاشتن و با ورودشون كلبه منو منورو نوراني كردن خيلي خيلي تشكر ميكنم 

و حالا يه داستان زيبا و جالب گذاشتم تا بتونم كمي از زحماتشونو جبران كرده باشم


ادامه مطلب
[ شنبه یازدهم شهریور 1391 ] [ 10:4 ] [ تنها ] [ ]

دوستت دارم ولی بدون صدا

دوستای عزیزم از بابت اینکه چند وقتی آپ داستانام فعال نبود معذرت میخوام.

قول میدم از این به بد هرهفته یه داستان داشته باشم.

داستان این هفتم درباره پسر دانشجویی که عاشق همکلاسیش شده

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .


ادامه مطلب
[ چهارشنبه هفتم تیر 1391 ] [ 10:45 ] [ تنها ] [ ]

من نه عاشق هستم

من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم هستم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد

من نه عاشق هستم نه دلداده به گیسوی بلند ونه آلوده به افکار پلید

م به دنبال نگاهی هستم که مرا از پس دیوانگییم میفهمد

[ سه شنبه سی ام خرداد 1391 ] [ 19:26 ] [ تنها ] [ ]

شب امتحان دانشجوها

« شبهای امتحان »

  بی همگان بسر شود ، بی تو بسر نمیشود

این شب امتحان من چرا سحر نمیشود ؟!

مولوی او که سر زده ، دوش به خوابم آمده

گفت که با یکی دو شب ، درس به سر نمیشود !

خر به افراط زدم * ، گیج شدم قاط زدم

قلدر الوات زدم ، باز سحر نمیشود !

استرس است و امتحان ، پیر شده ست این جوان

دوره آخر الزمان ، درس ثمر نمیشود !

مثل زمان مدرسه ، وضعیت افتضاح و سه

به زور جبر و هندسه ، گاو بشر نمیشود !

مهلت ترمیم گذشت ، کشتی ما به گل نشست

خواستمش حذف کنم ، وای دگر نمیشود !

هر چه بگی برای او ، خشم و غصب سزای او

چونکه به محضر پدر ، عذر پسر نمیشود

رفته ز بنده آبرو ، لیک ندانم از چه رو

این شب امتحان من ،دست بسر نمیشود

توپ شدم شوت شدم ، شاعر مشروط شدم

خنده کنی یا نکنی ، باز سحر نمیشود !!!

 

" مشروط الشعرا "


[ سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391 ] [ 15:2 ] [ تنها ] [ ]

غرور

دخترک رفت ولی زیر لبش چنین گفت:او یقینا پی معشوق خودمی آید

پسرک ماندولی روی لبش زمزمه ی بود:مطمعنا که پشیمان شده وبرمیگردد

عشق قربانی غروراست هنوز...

[ جمعه نوزدهم خرداد 1391 ] [ 23:20 ] [ تنها ] [ ]

خدایا

به خدا گفتم :بیا جهانو قسمت کنیم !

گفتم : آسمون مال من . ابراش مال تو

دریا مال من . موجاش مال تو

ماه مال من . خورشید مال تو

خدا خنده ای کرد و گفت :

تو بندگی کن همش مال تو.....حتی من

[ شنبه سیزدهم خرداد 1391 ] [ 18:12 ] [ تنها ] [ ]

چرا نگاه نازنینت از من دوره؟؟؟؟؟؟

امشب از تو می نویسم ،از تو و نگاه نازت

می نویسم از طلسم چشمای ترانه سازت

امشب از تو می نویسم ،ای تو همسایه ی بارون

بی تو عادت چشامه ،خوندن آیه ی بارون

تو یه عادت قشنگی که شبا میای سراغم

با چشات خورشید داغ و می رسونی به اتاقم

سایه سار مهربونی واژه ی قشنگ بودن

بگو با کدوم ترانه میرسی به دستای من

واسه داشتنت حریصم ،از هجوم گریه خیسم

ای غزلترین ترانه ،امشب از تو مینویسم

امشب از تو مینویسم  ،تو که ماه آسمونی

تو که از زمین جدایی ،ولی مثل من میمونی

امشب از تو مینویسم ،که من و به من رسوندی

من و از قعر سیاهی ،تا به روشنی کشوندی

میخوام این نوشته ها رو که د لم دفترشونه

خط به خطشو نگاهت مثه آتیش بسوزونه

که د لم جلوی چشمات ،ذره ذره شعله ورشه

تا بفهمی که نمیشه ،یه شبم بی تو به سر شه

واسه داشتنت حریصم ،از هجوم گریه خیسم

[ یکشنبه هفتم خرداد 1391 ] [ 22:19 ] [ تنها ] [ ]

خنده تلخ

نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام به همه لبخند می زدم آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن اصلا برام مهم نبود من همتونو دوست دارم همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بوددسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن



ادامه مطلب
[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:10 ] [ تنها ] [ ]

یه فکر تازه

امروز یه کمی با خودم فکر کردم درباره اینکه چی کار کنم که دوتا وبام نسبت به هم کلیشه ای نشن  

آیا درباره خودتان سالم فکر می کنید ؟! - www.taknaz.irیهو یه فکری زد به سرم که شعبه ۲ دلم گرفته با مطالب شما دوستای عزیزم آپ بشه و هرچیزی که دوست دارین از:

شعر-داستان-جمله زیبا-جک-sms-دل نوشته های خودتون و....

در قسمت نظرات برام بنویسید تا من با اسم خودتون توش قرار بدم

اسم وبمم میذارم هرچه دل تنگت خواهد بگو

آدرسشم اینه: http://asal125.mihanblog.com/

چطوره؟

 

 

 

 

[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 13:49 ] [ تنها ] [ ]

عکس خدا

قطره دلش دریا می خواست،خیلی وقت بود به خدا گفته بود اما هر بار خدا میگفت:

از قطره تا دریا راهی است طولانی.

راهی از رنج،فشق و صبوری،هر قطره را لیاقت دریا نیست قطره عبور کرد و

 رفت،قطره همه را پشت سر گذاشت،قطره ایستاد و منجمد شد،قطره روان شد

 و راه افتاد،قطره از دست داد و به آسمان رفت و هر بار

 چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت.

تا روزی که خدا گفت:

امروز روز توست، روز دریا شدن،خدا قطره

را به دریا رساند،قطره طعم دریا را چشید،طعم دریا شدن را اما...

روزی قطره به خدا گفت: از دریا بزرگتر هم آیا هست؟؟...

خدا گفت:آری هست

قطره گفت پس من آنرا میخواهم،بزرگترین را بینهایت را.

خدا قطره را در قلب آدم گذاشت و گفت اینجا بینهایت است.

آدم عاشق بود دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را توی آن بریزد اما

هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت.

آدم همه ی عشق را در قطره ریخت،قطره از قلب عاشق عبور کرد و

وقتی از چشم عاشق چکید خدا گفت:

حالا تو بینهایتی چون که عکس من در اشک عاشق است.

 

[ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 13:19 ] [ تنها ] [ ]

به سلامتی عشق

*به سلامتی لرزش دست های پیر پدر*
کمپوت باز کردیم بخوریم ، به مامانم میگم : مامان فکرکنم مزش عوض شده ...
میگه : آره .... میگم : بریزمش دور ؟
میگه : نه بزار تو یخچال بابات میاد میخوره !!!!به سلامتی همه باباها....
*به سلامتی مادر...*

*که وقتی غذا سر سفره کم بیاد اولین کسی که از اون غذا دوس نداره مادره...
*ميگن واسه كسی بمير كه برات تب كنه اما مادر من از بچگی تا الان صد بار تب كرد با اينكه من يبارم براش نمردم هزار بار برام مرد.

*سلامتی همه ی اونايی كه واسه مادرشون مردند.
*به سلامتی کسی که وقتی بردم گفت :
اون رفیــــــــــــــــــــــــق منه .......
وقتی باختم گفت : من رفیـــــــــــــــــــــــــــقتم ......

*به سلامتی اونایی که به پدر و مادرشون احترام میذارن و میدونن تو خونه ای که

بزرگترها کوچک شوند؛ کوچکترها هرگز بزرگ نمیشوند

*به سلامتی کسی که دید تو تاکسی بغلیش پول نداره به راننده گفت :

پول خورد ندارم واسه همه رو حساب کن....!

*به سلامتی بیل! که كمرشو راست كرد تا خميدگی كمر بابام مشخص نباشه. 
* به سلامتی كاغذ كه با اون همه خط و اون همه زخمی كه قلم رو دلش ميذاره ،
درد منو تو خودش ميريزه.

*به سلامتی اونی که بی کسه ولی ناکس نیست.

*به سلامتی‌ اون پسری که وقتی‌ تو خیابون نگاهش به یه دختر ناز و خوشگل میفته بازم سرشو میندازه پایین و زیر لب میگه: اگه آخرشم باشی‌... انگشت کوچیکه ی عشقمم نیستی.

*به سلامتی اونایی که چه عشقشون پیششون باشه چه نباشه چشمشون مثل
فانوس دریایی نمی چرخه...
*به سلامتی اونایی که تو اوج سختی ها و مشکلات به جای اینکه ترکمون کنن درکمون میکنن...
*به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست ولی هنوزم شکستن بلد نیست...
*مرد و زغال مثل همند . مرد يه دستيش مثل سياهی زغال . خشمش مثل قرمزی زغال. سكوتش هم مثل خاكستر زغال. سلامتي مرداي زغالی.
*سلامتی اون قوی كه زمين خورد تا اون ضعيف زمين نيفته.
*به سلامتی آسمون که با اون همه ستاره اش یه ذره ادعا نداره
*من و شب و ستاره سه تا باهم رفيق شديم اما هر شب كه نگاه ميكنم يا ستاره نيست يا من.
*سلامتی شب كه حتی اگه ما نباشيم شبشو با ما صبح ميكنه.


ادامه مطلب
[ جمعه چهارم فروردین 1391 ] [ 20:55 ] [ تنها ] [ ]

داستانی متفاوت طنز

یه روزی آقـــای کـــلاغ،
یا به قول بعضیا جناب زاغ

رو دوچرخه پا می‌زد،
رد شدش از دم باغ

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

پای یک درخت رسید،
صدای خوبی شنید

نگاهی کرد به بالا،
صاحب صدا رو دید

یه قناری بود قشنگ،
بال و پر، پر آب و رنگ

وقتی جیک جیکو می‌کرد،
آب می‌کردش دل سنگ



 


ادامه مطلب
[ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 8:8 ] [ تنها ] [ ]

روزگار مترسک

 مترسک گفت:

 ای گندم تو گواه باش  که مرا برای ترساندن آفریدند

 اما من عاشق پرنده ای بودم که از گرسنگی مرد

[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 13:37 ] [ تنها ] [ ]

راز و نیاز با خدا

مطمئن باش که خداوند تو را عاشقانه دوست دارد

چون در هر بهار برایت گل می فرستد و هر روز صبح آفتاب را به تو هدیه می کند

به یاد داشته باش که پروردگار عالم با این که می توانددر هر جایی از دنیا باشد ،قلب تو را انتخاب کرده و تنها اوست که هر وقت بخواهی چیزی بگویی گوش می کند

[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 13:19 ] [ تنها ] [ ]

پیانو زدن در کافی شاپ

داستان این هفته من درباره پسریه که در کافی شاپی پیانو میزد

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .بدون انتها , وسيع و آروم

تا اینکه يه لحظه چشاشو باز کرد...


ادامه مطلب
[ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 11:46 ] [ تنها ] [ ]

شعر دوران کودکی

باز باران٬ با ترانه
میخورد بر بام خانه

خانه ام کو؟ خانه ات کو ؟
آن دل دیوانه ات کو ؟

روزهای کودکی کو ؟
فصل خوب سادگی کو ؟

* * *

یادت آید روز باران
گردش یک روز دیرین ؟

پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟
خاطرات خوب و رنگین

در پس آن کوی بن بست
در دل تو٬ آرزو هست؟

* * *

کودک خوشحال دیروز
غرق در غمهای امروز

یاد باران رفته از یاد
آرزوها رفته بر باد

* * *

باز باران٬ باز باران
میخورد بر بام خانه

بی ترانه٬ بی بهانه

شایدم گم کرده خانه...!

[ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 14:2 ] [ تنها ] [ ]

چه قدر مرا دوست داری؟

داستان این هفته من درباره دختریه که عاشق یه پسره میشه ولی پسره به اون محل نمیذاره تا اینکه....


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 14:18 ] [ تنها ] [ ]

این عشق واقعی نیست....

 دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت هستم....بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من

 زیباتر است و پشت سره شما ایستاده،دخترک بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com برگشت و دید کسی‌ نیست. کوروش گفت:اگر عاشق

 بودی پشت سرت را نگاه نمی‌کردی بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

[ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 20:38 ] [ تنها ] [ ]

معنی زندگی

 دنیا را بد ساختند

 کسی را که دوست داری دوستت ندارد

 کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نداری

 اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد

 به رسم و آیین زندگی به هم نمی رسند

 و این رنج است

 زندگی یعنی این !

(دکتر شریعتی)

[ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ] [ 16:16 ] [ تنها ] [ ]

يكی را دوست دارم ولی افسوس او هرگز نمیداند

يكی را دوست دارم
ولی افسوس او هرگز نميداند
نگاهش ميكنم شايد
بخواند از نگاه من
كه او را دوست مي دارم
ولی افسوس او هرگز نميداند

به برگ گل نوشتم من
تو را دوست می دارم
ولی افسوس او گل را
به زلف كودكی آويخت تا او را بخنداند

به مهتاب گفتم ای مهتاب
سر راهت به كوی او
سلام من رسان و گو
تو را من دوست می دارم
ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزيد
يكی ابر سيه آمد كه روی ماه تابان را بپوشانيد

صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست مي دارم
ولی افسوس و صد افسوس
ز ابر تيره برقی جست
كه قاصد را ميان ره بسوزانيد
كنون وامانده از هر جا
دگر با خود كنم نجوا
يكی را دوست مي دارم
ولی افسوس او هرگز نميداند
 


[ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 11:32 ] [ تنها ] [ ]

عشق و تاریخ مصرف!

داستان این هفته من واقعا تکان دهندست

درباره دختر پسریه که از بچگی باهم همسایه بودن و به هم

 علاقه داشتند ولی گذر زمان یک روز آنها را از هم جدا کرد تا

 اینکه.....

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


ادامه مطلب
[ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 0:23 ] [ تنها ] [ ]

برای آنکه باید باشد ونیست...

 مینویسم واسه اونی که باید باشه ونیست،

واسه اونی که میخوام باشه ونیست،

واسه اونی که وقت تنهاییام یاد اونه که از مرگ نجاتم میده،

واسه اونی که اگه یروز بره مرگ لحظه هامه،

واسه اونی که لحظه لحظه داره فراموشم میکنه،

زمان میگذره واون بیشتر منو از یاد میبره،

میترسم از اون روزی که بگه دیگه تورو نمیخوام،بره وتنهام بذاره،

واسه اونی که یک لحظه نبودنش برام مرگه،

کاش بدونه؛

کاش بدونه که بدون اون هرگزنمیتونم حتی یه لحظه زنده بمونم،

دارم از درد دوریش میمیرم...

 

[ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 22:47 ] [ تنها ] [ ]

خسته ام از این زندگی...

خسته ام از این همه تکرار، از این چرخش روز و شب... از این خورشید و مهتاب...

خسته ام از این لبخندهای بی رنگ

از این سلام های به اجبار...

خسته ام از این باران های دروغ... از اشکهای ریا... از امروز و فرداهای انتظار

از احساس دلتنگی که پاسخی ندارد

خسته ام از شایدها، خسته ام از این همه نگاه پر معنی و بی مفهوم

خسته ام از آدمهای یه رنگ بی وفایی،

خسته ام از سرمای وجودم در عطش دلدادگی

خسته ام از این صدا... از ضرب آهنگهای غرش آسا

خسته ام از نسیم و قاصدک ها... از بیهوده زیستن و بیهوده نفس کشیدن.

همه تکرارند، کلمه های تکراری، دوست داشتن های تکراری،

غم و شادی های تکراری، حتی نفس های تکراری...

ای قلبم! از این همه تپش خسته نیستی؟

لحظه ای آرام بگیر بگذار نفس آهسته شود...

لحظه ای بایست، می خواهم تمام شود.

[ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 11:42 ] [ تنها ] [ ]

ای بهار زندگیم برگرد

من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از بی تو بودن به یاد تو زیستن

و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

                 ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست


اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد

                         برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

[ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 12:51 ] [ تنها ] [ ]

کلمه ای به نام عشق

داستان این هفته من درباره یک کلمه سه حرفیه که هزارتا معنی و مفهوم درش هست کلمه ای سه حرفی به نام (عشق) واقعا این عشق معنیش چیه؟آیا اصلا وجود داره یا فقط توی داستاناست؟

نظر شما راجع به عشق چیه؟

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 20:4 ] [ تنها ] [ ]

من صبورم اما ...

 به خدا دست خودم نيست اگر دلتنگم

يااگر شادی زيبای تورا

  به غم غربت چشمان خودم می بندم.
من صبورم اما..

 چقدربا همه ی عاشقي ام محزونم!!


و به يادهمه ی خاطره های گل سرخ
مثل يک شبنم افتاده زغم مغمومم..


من صبورم اما..
 بی دليل ازقفس کهنه ی شب می ترسم
بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب

 و چراغی که تو رااز شب متروک دلم دور کند

می ترسم..
من صبورم اما..

 آه ..اين بغض گران ..این دل تنگ

 صبر نمی داند چيست !!

[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 18:3 ] [ تنها ] [ ]

من تنها ترین تنهای این شهرم!

دوباره آسمان این دل ابری شده .
دوباره این چشمهای خسته بارانی شده .
دوباره دلم گرفته است و شعر دلتنگی را برای این دل میخوانم.
میخوانم و اشک میریزم ، آنقدر اشک میریزم تا این اشکها تبدیل به گریه شوند.
در گوشه ای ، تنهای تنها و خسته از این دنیا .
دوباره این دل بهانه میگیرد و درد دلتنگی را در دلم بیشتر میکند.
خیلی دلم گرفته است ، مثل همان لحظه ای که آسمان ابری می شود.
خیلی دلم گرفته است ، مثل همان لحظه ای که پرنده در قفس اسیر است و با نگاه معصومانه خود به پرنده هایی که در آسمان آزادانه پرواز میکنند چشم دوخته است.
دلم گرفته است مثل لحظه تلخ غروب ، مثل لحظه سوختن پروانه ،
مثل لحظه شکستن یک قلب تنها .
دوباره خورشید می رود و یک آسمان بی ستاره می آید و دوباره این دل بهانه میگیرد.
به کنار پنجره میروم ، نگاه به آسمان بی ستاره .
آسمانی دلگیرتر از این دل خسته .
یک شب سرد و بی روح ، سردتر از این وجود یخ زده.
خیلی دلم گرفته است ، احساس تنهایی در وجودم بیشتر از همیشه است.
تنهایی مرا می سوزاند ، دلم هوای تو را کرده است.
دوباره این دل مثل چشمانم در حسرت طلوعی دیگر است.
آسمان چشمانم پر از ابرهای سیاه سرگردان است ، قناری پر بسته در گوشه ای از قفس این دل نشسته و بی آواز است.
هوا ، هوای ابریست ، هوای دلگیریست.
میخواهم گریه کنم ، میخواهم ببارم .
دلم میخواهد از این غم تلخ و نفسگیر رها شوم .
اما نمی توانم…
دوباره دلم گرفته است ، خیلی دلم گرفته است،
اما کسی نیست تا با من درد دل کند ، کسی نیست سرم را بر روی شانه هایش بگذارم
و آرام شوم… هیچکس نیست!

[ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 ] [ 20:6 ] [ تنها ] [ ]