دلم گرفته

کاش عاشقت نمیشدم!

سلام

  

 آن سلامی که ز دل می آید 

  آن سلامی که زاعماق وجودم ،سوی دل های شما می آيد

  آن سلامی که به سين نقش سلامت دارد

 لام آن لطف و لطافت دارد

 الف آن الفت بی پايان است

 ميم آن عطر محبت دارد

 به تو ا ی د وست 


دوستاي عزيزم نظرسنجي كلبه تنهايي يادتون نره

[ پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390 ] [ 13:15 ] [ تنها ] [ ]

فقط خدا

نداشته ها و تنهایی های کوچک با چیزها و آدمهای کوچک پر میشوند ؛ نداشته ها و تنهایی های خیلی خیلی خیلی بزرگ ، فقط با خدا ...

مهم نیست در این زمین خاکی چقدر تنها باشیم و چقدر حرفهایمان برای دیگران غیر قابل فهم باشد و وقت انسانها برایمان کم ... شکر که خدا هست و او جبران تمام دلتنگی ها و مرهم تمام زخمهاست ...

هر وقت دلت خواست ، مهمانش کن در بهترین جایی که او می پسندد ، در قلبت ... و به دستان خالی ات نگاه نکن ، تو فقط خانه ی دلت را برایش نگهدار ، اسباب پذیرایی با اوست ...

[ شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393 ] [ 17:27 ] [ تنها ] [ ]

جاي من هيچ جا خالي نيست

یکی نیست همدمم باشه
یکی نیست مرحمم باشه
جای من هیچ جا خالی نیست
یکی نیست دلتنگم شه

دارم از دنیا میرم
دیگه از زندگی سیرم
از همه کس از همه چیز
هی بونه میگیرم

دل کسی باهام یکی نیست
نپرس چرا چشام شده خیس
نگو نگو دردت چیه
دردام یکی دوتا نیست

کاش میشد جای من باشی
ولی نه این خیلی سخته
خیلی سخته که بشینی
چشم به راه هفته به هفته

نمیخوام جای من بشینی
ببینی تنها ترینی
روی دوشت پا بذاره
غم به این سنگینی

دل کسی باهام یکی نیست
نپرس چرا چشام شده خیس
نگو نگو دردت چیه
دردام یکی دوتا نیست



[ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392 ] [ 23:54 ] [ تنها ] [ ]

تنها يك sms

ﭘﺴﺮ : ﺑﺮﻭ ﺩﻳﮕﻪ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻣﺖ ﺩﻳﮕﻪ ﺗﻤﻮﻣﻪ
ﺩﺧﺘﺮ : ﻋﺸﻘﻢ ﻣﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮ ﺑﺨﺪﺍ ﻣﻴﻤﻴﺮﻡ ﭼﺮﺍ ﻧﻤﻴﻔﻬﻤﻲ؟
ﭘﺴﺮ :ﺩﻳﮕﻪﺍﺯﺕ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ ﻋﺸﻘﺖ ﺑﺮﺍﻡ ﺗﮑﺮﺍﺭﻱ ﺷﺪﻩ .
ﻭﺗﻠﻔﻦ ﻗﻄﻊﺷﺪ
ﺩﺧﺘﺮﺧﻴﻠﻲ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﻭﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﻴﺮﻩ ﺗﻮﺍﺗﺎﻗﺶ ﭼﺸﻤﺶ

ﻣﻴﻮﻓﺘﻪﺑﻪ ﻣﺎﻧﻴﺘﻮﺭ ﮐﺎﻣﭙﻴﻮﺗﺮﻋﮑﺲ ﻋﺸﻘﺸﻮ ﻣﻴﺒﻴﻨﻪ ﺍﺷﮏ

ﺗﻮﭼﺸﺎﺵ ﺣﻠﻘﻪ ﻣﻴﺰﻧﻪ
ﺁﻫﻨﮓ ﻣﻮﺭﺩﻋﻼﻗﻪ ﻱ ﻋﺸﻘﺸﻮﻣﻴﺬﺍﺭﻩ ﻭﮔﻮﺵ
ﻣﻴﺪﻩ ﺩﻳﮕﻪ
ﺍﺷﮑﺎﺵ ﺗﺎﺏ ﻧﻤﻴﺎﺭﻥ ﻭﻣﻴﺮﻳﺰﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﮑﺮﺩ ﻳﻪ
 
ﺗﻴﮑﻪ ﺍﻱ ﺍﺯﻭﺟﻮﺩﺷﻮ ﺍﺯﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ . ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﺩﺧﺘﺮﺧﻮﺍﺑﺶ ﻧﺒﺮﺩ
ﺑﻪ ﭘﺴﺮﭘﻴﺎﻡﺩﺍﺩ :
ﺍﻻﻥ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﭘﻴﺎﻣﻮﻣﻴﺨﻮﻧﻲ ﺟﺴﻤﻢ
ﺑﺎﻫﺎﺕ ﻏﺮﻳﺒﻪ ﺷﺪﻩ
ﻭﻟﻲ ﺩﻟﻢ ﻫﻤﻤﻤﻤﻴﺸﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﻣﻴﺪﺑﻴﺪﺍﺭﻱ
ﺟﺴﻢ ﻫﺎﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻴﺸﻪ .
ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻱ ﺑﺰﺭﮒﺍﺗﺎﻗﺶ ﻣﻴﺮﻩ
ﺳﺎﻋﺖ ﺩﻗﻴﻘﺎ 3:34 ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭﺳﮑﻮﺕ ﻭﺗﺎﺭﻳﮑﻲ
ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻭﺍﺯﺑﺎﻻﻱ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﻪ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﭘﺮﺕ ﮐﺮﺩ ﺩﺧﺘﺮﺑﺮﺍﻱ
ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺗﻮﺗﻨﻬﺎﻳﻲﻣﺮﺩ
ﺻﺒﺢ ﻣﺎﺩﺭﺩﺧﺘﺮ ﻃﺒﻖ ﻋﺎﺩﺕ ﻫﻤﻴﺸﮕﻲ ﺑﻪ ﺍﺗﺎﻕ
ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺭﻓﺖ ﺗﺎﺑﻴﺪﺍﺭﺵ ﮐﻨﻪ ﺍﻣﺎﺩﺧﺘﺮ ﺭﻭﻧﺪﻳﺪ .
ﺗﻠﻔﻦ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺩﺧﺘﺮﮐﻪ ﻣﺪﺍﻡ ﻭﭘﻴﺎﭘﻲ ﺯﻧﮓ ﻣﻴﺨﻮﺭﺩﺗﻮﺟﻬﺶ ﺭﻭﺟﻠﺐ ﮐﺮﺩ
ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﮔﻮﺷﻲ ﺭﻓﺖ
ﭘﺴﺮﻯ ﻣﺪﺍﻡ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﻤﺎﺱ ﻣﻴﮕﺮﻓﺖ
ﭼﺸﻢﻣﺎﺩﺭﺩﺧﺘﺮﺑﻪ ﭘﻴﺎﻣﻲ ﺍﻓﺘﺎﺩﮐﻪ ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ :
ﻋﺰﻳﺰﻡ،ﻋﺸﻘﻢ،ﺑﺨﺪﺍ ﺷﻮﺧﻲﮐﺮﺩﻡ
 ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ
ﺧﻮﺍﻫﺶﻣﻴﮑﻨﻢﻋﺸﻘﻢ ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﻓﺮﺻﺖ ﺗﻮﺭﻭﺧﺪﺍ ....
ﺍﻭﻥ ﭘﻴﺎﻡ ﺩﻗﻴﻘﺎﺳﺎﻋﺖ 3:35 ﺍﺭﺳﺎﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ...
ﻣﺎﺩﺭﺩﺧﺘﺮﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻱ ﺍﺗﺎﻕ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﮐﺎﻣﻼﺑﺎﺯ ﺑﻮﺩ
ﺑﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭﭼﻴﺰﻱ ﮐﻪﻣﻴﺪﻳﺪ ﺑﺎﻭﺭﻧﻤﻴﮑﺮﺩ ...
ﻛﻠﻴﭙﺲ ﺩﺧﺘﺮﺑﻪ ﺑﻨﺪﻟﺒﺎﺳﻰ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﮔﻴﺮﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ....
ﺁﺭﻩ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﻫﻨﻮﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ

[ چهارشنبه ششم آذر 1392 ] [ 22:18 ] [ تنها ] [ ]

اي خدا دلم برات تنگ شده

توی خلوت پر از همهمه, که صدایی به صدات نمیرسه

 

اگه میتونی منو دعا بکن, من که دستم به خدا نمیرسه

 

آسمونا ارزونی پرنده ها, جای آسمونا یه قفس بده


همه ی دار و ندارمو بگیر, هر چی بودمو دوباره پس بده

 

بازم هیچ راهی به مقصد نرسید, من هزار و یک شبه معطلم

 

تا ته جاده ی دنیا رفتم و بازم انگار سر جای اولم


چرا دنیا با تمام وسعتش مرهمی برای زخم من نداشت؟

 

پای هر چی که دویدم آخرش حسرت داشتنشو توو دلم گذاشت

 

سر رو شونه های سنگ روزگار قد این فاصله هق هق میکنم

 

دارم از ثانیه ها سیر میشم, دارم از دوری تو دق میکنم

 

پشت خنده های مصنوعی من, دل به این بغض گلوشکن بده

 

روزگار سردمو ورق بزن دست مهربونتو به من بده


گم شدم توی شبی که خودمم, شبی که حتی یه فانوس نداره

 

منو با خودت ببر به روشنی, آخه هیشکی مث تو منو دوس نداره

 

لک زده دلم واسه یه همزبون, شیشه ی دل همه سنگ شده


میدونی دلیل گریه هام چیه؟ آی خدا دلم واست تنگ شده

 

آی خدا دلم واست تنگ شده


[ جمعه دوازدهم مهر 1392 ] [ 23:40 ] [ تنها ] [ ]

خدايا خيلي تنهام


ای دل! شدی سنگ صبوری برای همـــــــــــه.
همیشه شریک دردهایشان بودی و همنشین دل خرابشان..
همیشه لحظه های تنهاییشان با تو تقسیم می شد و بغض های گلوگیرشان با گریه بر شانه های تو جاری می شد.  
ولی کـــــــــــــــاش می دانستند درد تو کمتر نیست، حال تو بهتر نیست..
کـــــــــــاش می توانستی فریاد بزنی که تنهایی درد دارد و چه سخت است..
اما ملالی نیست!
شاید، شاید قسمتت این بود.
درد کشیده باشی تا بفهمی حال دلی را که درد امانش را بریده و بفهمی نگفته هایی را که پشت سنگینی یک بغض پنهان مانده.

خدایا تنها مگذار دلی را که هیچکس دردش را نمی فهمد،
 چــــــــــــرا که خود می دانی چه سخت است تنهایـــــــــــی...


[ پنجشنبه یازدهم مهر 1392 ] [ 20:56 ] [ تنها ] [ ]

كودكي بازگرد


دلم برای روزای کودکی تنگ شده
روزایی که توش نه غم و غصه بود نه نگرانی و ترس
روزایی که آدما برای لذت بردن تن به هر گناهی نمی دادن
روزایی که دوست داشتن ها بدون چرتکه انداختن بود

روزایی که آدما انقدر راحت به هم دروغ نمی گفتن
انگار اون موقعا آدما خدا رو بیشتر و نزدیکتر حس می کردن
و گویی آسمان آبی تر ، دلها صافتر و زمین پاکتر بود 

حالا چی به سرمون اومده
چرا انقدر عوض شدیم...
دلم گرفته از هیاهوی مردم این شهر 
 هوای دلم بس ابریست...

دلم ميخواد برگردم به اون روزي كه كفشاي پاشنه بلند مامانمو ميپوشيدمو  دعا ميكردم زودتر بزرگ بشم
به اون روز برگردمو دعا كنم كه هيچ وقت بزرگ نشم

[ پنجشنبه یازدهم مهر 1392 ] [ 20:22 ] [ تنها ] [ ]

بغض سكوت

 

بعضی وقتا سکوت میکنی چون اینقدر رنجیدی که نمی خوای حرفی بزنی …!

بعضی وقتا سکوت میکنی چون واقعآ حرفی واسه گفتن نداری …!

گاه سکوت یه اعتراضه ، گاهی هم انتظار …!
.
.
.
.
اما بیشتر وقتا سکوت …!
واسه اینه که هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو که توو وجودت داری ، توصیف کنه ...!!

 

 

 

[ پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392 ] [ 0:3 ] [ تنها ] [ ]

فقط تو



http://s3.picofile.com/file/7553367090/55.gifپنجره را باز میکنمhttp://s3.picofile.com/file/7553367090/55.gif

http://s3.picofile.com/file/7553367090/55.gifاحساس قشنگ ِ " تـو " می آیدhttp://s3.picofile.com/file/7553367090/55.gif

http://s3.picofile.com/file/7553367090/55.gifمی نشیندhttp://s3.picofile.com/file/7553367090/55.gif

http://s3.picofile.com/file/7553367090/55.gifبر پردهhttp://s3.picofile.com/file/7553367090/55.gif

http://s3.picofile.com/file/7553367090/55.gifبر دیوار...http://s3.picofile.com/file/7553367090/55.gif

http://s3.picofile.com/file/7553367090/55.gifمنhttp://s3.picofile.com/file/7553367090/55.gif

http://s3.picofile.com/file/7553367090/55.gifگیج ِ این همه " تــو "http://s3.picofile.com/file/7553367090/55.gif

http://s3.picofile.com/file/7553367090/55.gifمست ِ مستhttp://s3.picofile.com/file/7553367090/55.gif

http://s3.picofile.com/file/7553367090/55.gifکنار می آیم با خودمhttp://s3.picofile.com/file/7553367090/55.gif

http://s3.picofile.com/file/7553367090/55.gifوhttp://s3.picofile.com/file/7553367090/55.gif

http://s3.picofile.com/file/7553367090/55.gifبا احساس ِ قشنگی که " تــــو " ییhttp://s3.picofile.com/file/7553367090/55.gif

http://s3.picofile.com/file/7553367090/55.gifزندگی می کنم ... !http://s3.picofile.com/file/7553367090/55.gif

 

[ چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392 ] [ 23:51 ] [ تنها ] [ ]

گفتگو با خدا

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم
خدا گفت پس میخواهی با من گفتگو کنی؟
گفتم بلی: اگر وقت داشته باشید
خدا لبخند زد
فرمود وقت من ابدی است
چه سوالی در ذهن داری که میخواهی بپرسی
گفتم: اینکه چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟
خدا پاسخ داد
اینکه آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند. عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را میخورند
اینکه سلامتیشان را صرف بدست اوردن پول میکنند
 و بعد
پولشان را خرج حفظ سلامتیشان!
اینکه با نگرانی نسبت به اینده، زمان حال فراموششان می شود.
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال!
اینکه آنچنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد!
و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند!
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم.
                    بعد پرسیدم.......
به عنوان خالق انسانها می خواهید آنها چه درس های از زندگی بیاموزند؟
خدا با لبخند پاسخ داد
اینکه یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد
اما می توان محبوب دیگران شد
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارای بیشتری دارد
بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم
اما سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد
با بخشیدن
بخشش بیاموزند
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقاَ دوست دارند
اما بلد نیستند احساسشان را نشان دهند
یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آنرا متفاوت ببینند
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند
ویاد بگیرند من اینجا هستم
همیشه
همه جا

[ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 ] [ 17:39 ] [ تنها ] [ ]

يادش بخير

امروز روز جشن شكوفه هاي 91 بود
دلم بد جوري گرفت ياد جشن شكوفه هاي خودم افتادم
يادش بخير سال 78 بود
من خيلي از مدرسه رفتن ميترسيدم به بدبختي مامانم منو با گريه برد مدرسه
رفتيم سر كلاس مامانمم همرام اومد من ساكت بودم[تصویر: 164.gif]
ولي چشمتون روز بد نبينه تا وقتي كه معلممون (خانوم همايونفر) اومد و گفت:
مادرا بيرون من دوباره روز از نو روزي از نو زدم زير گريه
معلمم اومد پيشم اشكامو پاك كرد و گفت:عزيزم چرا گريه ميكني؟
گفتم:آخه از مدرسه ميترسم درس خوندنو دوس ندارم
گفت:مدرسه كه خوبه فقط درس نيس يه عالمه دوست پيدا ميكني تازه جشنم داره
منم با پر رويي تمام گفتم:باشه پس من جشناشو ميام شما درساشو بخونين
بد معلمم بلند زد زير خنده
من از همون اولم از درس بدم ميومد
روز جشن شكوفه هاي شماها جه جور بود؟؟؟؟؟
راستي توي ادامه مطلب يه سورپرايز براتون دارم كه مطمئنم خيلي خوشحالتون ميكنه

ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391 ] [ 14:17 ] [ تنها ] [ ]

يه جبران كوچولو

دوستاي عزيزم بابت اين غيبت طولاني كه اين چند وقته داشتم از همتون عذرخواهي ميكنم

واقعا دلم واسه تك تكتون يه ذره شده بود

از دوست جونايي كه تو اين چند وقت كلبه تنهايي منو تنها نذاشتن و با ورودشون كلبه منو منورو نوراني كردن خيلي خيلي تشكر ميكنم 

و حالا يه داستان زيبا و جالب گذاشتم تا بتونم كمي از زحماتشونو جبران كرده باشم


ادامه مطلب
[ شنبه یازدهم شهریور 1391 ] [ 10:4 ] [ تنها ] [ ]

دوستت دارم ولی بدون صدا

دوستای عزیزم از بابت اینکه چند وقتی آپ داستانام فعال نبود معذرت میخوام.

قول میدم از این به بد هرهفته یه داستان داشته باشم.

داستان این هفتم درباره پسر دانشجویی که عاشق همکلاسیش شده

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .


ادامه مطلب
[ چهارشنبه هفتم تیر 1391 ] [ 10:45 ] [ تنها ] [ ]

من نه عاشق هستم

من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم هستم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد

من نه عاشق هستم نه دلداده به گیسوی بلند ونه آلوده به افکار پلید

م به دنبال نگاهی هستم که مرا از پس دیوانگییم میفهمد

[ سه شنبه سی ام خرداد 1391 ] [ 19:26 ] [ تنها ] [ ]

شب امتحان دانشجوها

« شبهای امتحان »

  بی همگان بسر شود ، بی تو بسر نمیشود

این شب امتحان من چرا سحر نمیشود ؟!

مولوی او که سر زده ، دوش به خوابم آمده

گفت که با یکی دو شب ، درس به سر نمیشود !

خر به افراط زدم * ، گیج شدم قاط زدم

قلدر الوات زدم ، باز سحر نمیشود !

استرس است و امتحان ، پیر شده ست این جوان

دوره آخر الزمان ، درس ثمر نمیشود !

مثل زمان مدرسه ، وضعیت افتضاح و سه

به زور جبر و هندسه ، گاو بشر نمیشود !

مهلت ترمیم گذشت ، کشتی ما به گل نشست

خواستمش حذف کنم ، وای دگر نمیشود !

هر چه بگی برای او ، خشم و غصب سزای او

چونکه به محضر پدر ، عذر پسر نمیشود

رفته ز بنده آبرو ، لیک ندانم از چه رو

این شب امتحان من ،دست بسر نمیشود

توپ شدم شوت شدم ، شاعر مشروط شدم

خنده کنی یا نکنی ، باز سحر نمیشود !!!

 

" مشروط الشعرا "


[ سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391 ] [ 15:2 ] [ تنها ] [ ]

غرور

دخترک رفت ولی زیر لبش چنین گفت:او یقینا پی معشوق خودمی آید

پسرک ماندولی روی لبش زمزمه ی بود:مطمعنا که پشیمان شده وبرمیگردد

عشق قربانی غروراست هنوز...

[ جمعه نوزدهم خرداد 1391 ] [ 23:20 ] [ تنها ] [ ]

خدایا

به خدا گفتم :بیا جهانو قسمت کنیم !

گفتم : آسمون مال من . ابراش مال تو

دریا مال من . موجاش مال تو

ماه مال من . خورشید مال تو

خدا خنده ای کرد و گفت :

تو بندگی کن همش مال تو.....حتی من


[ شنبه سیزدهم خرداد 1391 ] [ 18:12 ] [ تنها ] [ ]

چرا نگاه نازنینت از من دوره؟؟؟؟؟؟

امشب از تو می نویسم ،از تو و نگاه نازت

می نویسم از طلسم چشمای ترانه سازت

امشب از تو می نویسم ،ای تو همسایه ی بارون

بی تو عادت چشامه ،خوندن آیه ی بارون

تو یه عادت قشنگی که شبا میای سراغم

با چشات خورشید داغ و می رسونی به اتاقم

سایه سار مهربونی واژه ی قشنگ بودن

بگو با کدوم ترانه میرسی به دستای من

واسه داشتنت حریصم ،از هجوم گریه خیسم

ای غزلترین ترانه ،امشب از تو مینویسم

امشب از تو مینویسم  ،تو که ماه آسمونی

تو که از زمین جدایی ،ولی مثل من میمونی

امشب از تو مینویسم ،که من و به من رسوندی

من و از قعر سیاهی ،تا به روشنی کشوندی

میخوام این نوشته ها رو که د لم دفترشونه

خط به خطشو نگاهت مثه آتیش بسوزونه

که د لم جلوی چشمات ،ذره ذره شعله ورشه

تا بفهمی که نمیشه ،یه شبم بی تو به سر شه

واسه داشتنت حریصم ،از هجوم گریه خیسم

[ یکشنبه هفتم خرداد 1391 ] [ 22:19 ] [ تنها ] [ ]

خنده تلخ

نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام به همه لبخند می زدم آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن اصلا برام مهم نبود من همتونو دوست دارم همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بوددسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن



ادامه مطلب
[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:10 ] [ تنها ] [ ]

یه فکر تازه

امروز یه کمی با خودم فکر کردم درباره اینکه چی کار کنم که دوتا وبام نسبت به هم کلیشه ای نشن  

آیا درباره خودتان سالم فکر می کنید ؟! - www.taknaz.irیهو یه فکری زد به سرم که شعبه ۲ دلم گرفته با مطالب شما دوستای عزیزم آپ بشه و هرچیزی که دوست دارین از:

شعر-داستان-جمله زیبا-جک-sms-دل نوشته های خودتون و....

در قسمت نظرات برام بنویسید تا من با اسم خودتون توش قرار بدم

اسم وبمم میذارم هرچه دل تنگت خواهد بگو

آدرسشم اینه: http://asal125.mihanblog.com/

چطوره؟؟؟؟؟

 

[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 13:49 ] [ تنها ] [ ]

عکس خدا

قطره دلش دریا می خواست،خیلی وقت بود به خدا گفته بود اما هر بار خدا میگفت:

از قطره تا دریا راهی است طولانی.

راهی از رنج،فشق و صبوری،هر قطره را لیاقت دریا نیست قطره عبور کرد و

 رفت،قطره همه را پشت سر گذاشت،قطره ایستاد و منجمد شد،قطره روان شد

 و راه افتاد،قطره از دست داد و به آسمان رفت و هر بار

 چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت.

تا روزی که خدا گفت:

امروز روز توست، روز دریا شدن،خدا قطره

را به دریا رساند،قطره طعم دریا را چشید،طعم دریا شدن را اما...

روزی قطره به خدا گفت: از دریا بزرگتر هم آیا هست؟؟...

خدا گفت:آری هست

قطره گفت پس من آنرا میخواهم،بزرگترین را بینهایت را.

خدا قطره را در قلب آدم گذاشت و گفت اینجا بینهایت است.

آدم عاشق بود دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را توی آن بریزد اما

هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت.

آدم همه ی عشق را در قطره ریخت،قطره از قلب عاشق عبور کرد و

وقتی از چشم عاشق چکید خدا گفت:

حالا تو بینهایتی چون که عکس من در اشک عاشق است.

 

[ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 13:19 ] [ تنها ] [ ]

به سلامتی عشق

*به سلامتی لرزش دست های پیر پدر*
کمپوت باز کردیم بخوریم ، به مامانم میگم : مامان فکرکنم مزش عوض شده ...
میگه : آره .... میگم : بریزمش دور ؟
میگه : نه بزار تو یخچال بابات میاد میخوره !!!!به سلامتی همه باباها....
*به سلامتی مادر...*

*که وقتی غذا سر سفره کم بیاد اولین کسی که از اون غذا دوس نداره مادره...
*ميگن واسه كسی بمير كه برات تب كنه اما مادر من از بچگی تا الان صد بار تب كرد با اينكه من يبارم براش نمردم هزار بار برام مرد.

*سلامتی همه ی اونايی كه واسه مادرشون مردند.
*به سلامتی کسی که وقتی بردم گفت :
اون رفیــــــــــــــــــــــــق منه .......
وقتی باختم گفت : من رفیـــــــــــــــــــــــــــقتم ......

*به سلامتی اونایی که به پدر و مادرشون احترام میذارن و میدونن تو خونه ای که

بزرگترها کوچک شوند؛ کوچکترها هرگز بزرگ نمیشوند

*به سلامتی کسی که دید تو تاکسی بغلیش پول نداره به راننده گفت :

پول خورد ندارم واسه همه رو حساب کن....!

*به سلامتی بیل! که كمرشو راست كرد تا خميدگی كمر بابام مشخص نباشه. 
* به سلامتی كاغذ كه با اون همه خط و اون همه زخمی كه قلم رو دلش ميذاره ،
درد منو تو خودش ميريزه.

*به سلامتی اونی که بی کسه ولی ناکس نیست.

*به سلامتی‌ اون پسری که وقتی‌ تو خیابون نگاهش به یه دختر ناز و خوشگل میفته بازم سرشو میندازه پایین و زیر لب میگه: اگه آخرشم باشی‌... انگشت کوچیکه ی عشقمم نیستی.

*به سلامتی اونایی که چه عشقشون پیششون باشه چه نباشه چشمشون مثل
فانوس دریایی نمی چرخه...
*به سلامتی اونایی که تو اوج سختی ها و مشکلات به جای اینکه ترکمون کنن درکمون میکنن...
*به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست ولی هنوزم شکستن بلد نیست...
*مرد و زغال مثل همند . مرد يه دستيش مثل سياهی زغال . خشمش مثل قرمزی زغال. سكوتش هم مثل خاكستر زغال. سلامتي مرداي زغالی.
*سلامتی اون قوی كه زمين خورد تا اون ضعيف زمين نيفته.
*به سلامتی آسمون که با اون همه ستاره اش یه ذره ادعا نداره
*من و شب و ستاره سه تا باهم رفيق شديم اما هر شب كه نگاه ميكنم يا ستاره نيست يا من.
*سلامتی شب كه حتی اگه ما نباشيم شبشو با ما صبح ميكنه.


ادامه مطلب
[ جمعه چهارم فروردین 1391 ] [ 20:55 ] [ تنها ] [ ]

داستانی متفاوت طنز

یه روزی آقـــای کـــلاغ،
یا به قول بعضیا جناب زاغ

رو دوچرخه پا می‌زد،
رد شدش از دم باغ

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

پای یک درخت رسید،
صدای خوبی شنید

نگاهی کرد به بالا،
صاحب صدا رو دید

یه قناری بود قشنگ،
بال و پر، پر آب و رنگ

وقتی جیک جیکو می‌کرد،
آب می‌کردش دل سنگ



 


ادامه مطلب
[ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 8:8 ] [ تنها ] [ ]

روزگار مترسک

 مترسک گفت:

 ای گندم تو گواه باش  که مرا برای ترساندن آفریدند

 اما من عاشق پرنده ای بودم که از گرسنگی مرد

[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 13:37 ] [ تنها ] [ ]

راز و نیاز با خدا

مطمئن باش که خداوند تو را عاشقانه دوست دارد

چون در هر بهار برایت گل می فرستد و هر روز صبح آفتاب را به تو هدیه می کند

به یاد داشته باش که پروردگار عالم با این که می توانددر هر جایی از دنیا باشد ،قلب تو را انتخاب کرده و تنها اوست که هر وقت بخواهی چیزی بگویی گوش می کند

[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 13:19 ] [ تنها ] [ ]

پیانو زدن در کافی شاپ

داستان این هفته من درباره پسریه که در کافی شاپی پیانو میزد

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .بدون انتها , وسيع و آروم

تا اینکه يه لحظه چشاشو باز کرد...


ادامه مطلب
[ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 11:46 ] [ تنها ] [ ]

شعر دوران کودکی

باز باران٬ با ترانه
میخورد بر بام خانه

خانه ام کو؟ خانه ات کو ؟
آن دل دیوانه ات کو ؟

روزهای کودکی کو ؟
فصل خوب سادگی کو ؟

* * *

یادت آید روز باران
گردش یک روز دیرین ؟

پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟
خاطرات خوب و رنگین

در پس آن کوی بن بست
در دل تو٬ آرزو هست؟

* * *

کودک خوشحال دیروز
غرق در غمهای امروز

یاد باران رفته از یاد
آرزوها رفته بر باد

* * *

باز باران٬ باز باران
میخورد بر بام خانه

بی ترانه٬ بی بهانه

شایدم گم کرده خانه...!


[ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 14:2 ] [ تنها ] [ ]

چه قدر مرا دوست داری؟

داستان این هفته من درباره دختریه که عاشق یه پسره میشه ولی پسره به اون محل نمیذاره تا اینکه....


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 14:18 ] [ تنها ] [ ]

این عشق واقعی نیست....

 دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت هستم....بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من

 زیباتر است و پشت سره شما ایستاده،دخترک بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com برگشت و دید کسی‌ نیست. کوروش گفت:اگر عاشق

 بودی پشت سرت را نگاه نمی‌کردی بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

[ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 20:38 ] [ تنها ] [ ]

معنی زندگی

 دنیا را بد ساختند

 کسی را که دوست داری دوستت ندارد

 کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نداری

 اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد

 به رسم و آیین زندگی به هم نمی رسند

 و این رنج است

 زندگی یعنی این !

(دکتر شریعتی)

[ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ] [ 16:16 ] [ تنها ] [ ]